حافظ بازی شبانه
میخواستم یه کاری انجام بدم
تردید داشتم
خواستم با دوستم مشورت کنم . گفتم بذار برای این نیاز یه راه جدید پیدا کنم
بجاش فال گرفتم .. حضرت حافظ
دوتا غزل بسیار زیبا اومده که برداشتم اینه سمت راستی میگه انجام نده ولی سمت چپی میگه انجام بده
فعلا از سرم افتاده اصل موضوع !
محو زیبایی دوتا غزل هستم
گفتم بنویسم واسه خودم یادگاری بمونه از امشب
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبلهای که بینی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینی
یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی
در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی درازدستی
و حالا غزل بعدی (نمیگم کدوم راستی هست کدوم چپی ![]()
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی چندین درازدستی
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
آن روز دیده بودم این فتنهها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمینشستی
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی
چقدر شعر خوبه
هنر چه میراث پربرکتی میتونه باشه
چقدر مردم برای این شاعر همیشه و همیشه صلوات میفرستن و فاتحه میخونن . خیلی بیشتر از اجداد و درگذشتگان خودشون
از خدا میخوام منو تو هنر نقاشی به درجه ای برسونه که باقیات صالحاتی برای خودم بتونم ایجاد کنم و بجا بذارم
رونوشت : خدا !