امروز دومین نقاشی رنگ روغن از مجموعه ای که دارم با موضوع "سایه" میکشم رو تموم کردم وبرای استادم فرستادم 
براش دنبال یه شعر میگشتم که بذارم تو کانال شخصیم

چندتا تلاش ناموفق و بعد یه شعر خوب پیدا کردم :
نقاشیهام نمیتونم اینجا منتشر کنم ... دوست دارم اینجا کمتر سانسور کنم خودمو و بیشتر ناشناس باشم 

ولی شعرش این شد : 
 


تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی

من همه در حکم توام تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی

با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری
باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی

دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی

چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت
جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی

ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما
لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی

چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم
بر سر آن منظره‌ها هم بنشانم که تویی

مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من
من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی

زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم
عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

 

نقاش بزرگی خوب گفت : شعر بیان کلامی نقاشی ... و نقاشی تصویری از حرفهایی هست که نمیشه در شعر ها گفت