سیاه چاله درونی
از اون روزهای خراب که بد شروع میشه و بد پیش میره و ...
داغون بودم
مرتب اشک
درونم آهن گداخته میجوشید و به چشمهام میرسید و خاکستر درون سرم منهدم میشد
به ظرفهای نشسته نگاه میکردم که مسخره ام میکردن
به شلوغی آشپزخونه که انگار جمعیتی شورشی بودن و تلاش دیروزم برای نظم رو به اعتصاب رسونده بودن
لباسهاش ... هر گوشه ی خونه که مثل جنازه های ترور شده مچاله شده بود و منتظر تدفین بود
نقاشی های نیمه کاره و رنگ های خشک شده روی پالت شبیه خونه های نیمه تخریب شده ی لبنان بعد بمباران ... و قیافه ام توی آینه خود خود یمن !
اشک و ناامیدی ... کاش بمیرم
سعی میکنم وضو بگیرم ... کاش زنده نمونم بیشتر از این ... پناهیان درونم فریاد میکشه .. نماز میخونی ولی از رحمت خدا ناامیدی ؟ ناامیدی بالاترین درجه ی کفره ... اگر حالت بده نمازت نماز نیست
مواد مذاب میزنه بالا از گلوم مستقیم میره توی سرم .... نمازت هم نماز نیست ... کاش بمیری زودتر
چکار کردی ؟ رنگ پریده ی بابا ... به بابات چی گفتی ؟ گفتی که خیلی بدبختی ؟ نگرانش کردی ؟ پناهیان درونم سرش به افسوس تکون میده ، بچه شیعه پدرومادرش سرزنش میکنه ؟ نگران میکنه ؟ بچه شیعه میذاره پدرش از غصه سرشو با دستهاش بگیره و ناله کنه بگه چه گناهی کرده بودم که امروز این حرفها رو از دخترم بشنوم ؟
کاش بمیرم که هر روز عمرم رنجی به دوش پدرومادرم شده
رنگ سفید بابا ... نگرانی مامان از بد شدن حال بابا ... خنجر حرفهاشون توی گوشم فرو میره از همونجا ذوب میشه از حرارت درونم و میریزه تو آتشفشان روحم .... برو بچه ارو تحویل بده ... بهترین زندگی رو بکن !
اشک
کاش بمیریم دوتامون ... کاش زندگی امروز تموم بشه
پناهیان درونی : اینها همه امتحانه ... یادت میره تو مشت خدا هستی ؟ فکر کردی خدا حواسش نیست که تو چی نیاز داری و چرا بهش نمیرسی ؟فکر کردی یدونه از این موانع اتفاقی اومده ؟ نخیر فشاری که حس میکنی دقیقا فشار مشت خود خداست ... و تو بهش اعتماد نداری
بذار کافر بشم ... بذار افسرده بشم بذار دیوانه بشم بذار خودم بزنم به روانپریشی ببرن بستریم کنن ... بذار کم بیارم ...
کم آورد
کم آورد برگه ی امتحانش رو سریع ازش گرفتن
بابای پسرکم ... یکی دو روز قبل 28 خرداد 97
خسته شدم
کی بمیرم بیاین سر قبرم ... از زندگی خسته شدم ... و خیلی زودتر از چیزی که خودش فکر بکنه خلاصش کردن
کاش منم بمیرم ... نمازهای قضامو کی میخونه برام ؟ کی اصلا منو یادش میمونه ؟ چی میگن در موردم ؟ چی باخودم دارم ببرم ؟
یاد مرگ داره حالمو خوب میکنه و نمیخوام خوب بشم ... دوست دارم این زخم خودشو بیرون بریزه ... به مرگ فکر نمیکنم نه نمیخوام حالم خوب بشه دوست دارم افسرده باشم بلکه زبونم بسته بشه
اونقدر با پدرم بلند حرف نزنم که صدام بگیره ... اونقدر بدبختی هامو نشمرم که از ناراحتی رنگش بپره ... اونقدر دلایل مزخرف خودمو تکرار نکنم که اونطور عصبانی بشه و دستهاشو روی میز بکوبه
کاش افسرده بشم گه اون حرفها رو نزنم و غیبت نکنم پشت سر مردم
پناهیان درونی : مومن انقدر ضعیف نمیشه که واسه کنترل ذهن و زبونش نیاز به افسار بیرونی داشته باشه ... مومن شجاعت اینو داره که سکوت کنه
بس کن حاجی من مومن نیستم
من فقط دوست دارم نماز بخونم ... چون اگر نماز هم از دست بدم دیگه واقعا باید برم بمیرم ...
بالاخره وضو میگیرم ... اشک ...
سه بار تمام نمازهارو خوندم ... هر بار انقدر ذهنم رفت که رکعتهارو فراموش کردم ... دوباره دوباره ...
بالاخره اخرین بار که تسبیح دست گرفتم و ... الله اکبر الله اکبر ... از هم چی بزرگتری ... این چه نمازیه که خوندی فکر کردی با این نمازها کارت درست میشه ؟
تسبیح رو پرت کردم و اشک ...
حرکت جدیدی بود ... خوبه داری افسرده میشی انگار تابحال تسبیح پرت نمیکردی ؟ شیطون یه کف مرتب برات زد ... آره سه بار نمازها رو خونده تهش ذره ای حالش بهتر نشده ... تسبیح پرت میکنه
میزنم تو گوشش دوباره تسبیح برمیدارم و الله اکبر الله اکبر ... و اشک
نگاه میکنم به صحنه ی جنگ بهمریختگی خونه و تمام غذاهایی که پسره دیشب خورده و روی زمین پخش پلا کرده و ...
پناهیان درونی : به ایمان کسی که نظم نداره هیچ اعتبای نیست ...
ذهنم از خونه هم شلوغ تره ... مردها و خنده هاشون ... مردها وطعنه هاشون ... مردها و دروغهاشون و ادعاهای پوچشون و تمسخر و خنده و تمسخر و تمسخر و خنده های از سر دلخنک هاشون ... مردها و نمک هایی که گونی گونی روی زخمهام میریزن
ایمان ابریشمچی درونم :
وقتش نشده که دور ذهنت دیوار بکشی و براش در بذاری ؟ چی مونده از ذهنت جز چهارتا ستون خالی که هر از راه مونده ای بیاد پشتش مدفوع کنه و خاک بریزه و بره ؟ ذهنت جایی بوده که باید معبد باشه ؟ الان شده زباله دونی ؟
هر کسی میتونه آشغالهای زندگیشو تو ذهن تو خالی کنه ؟
برای در ذهنت نمیخوای قفل جدید تهیه کنی ؟
دلم چی ؟
دلم که توالت عمومی هر سرگردانی شده چی ؟
تو ذهنم که میتونم سرت داد بکشم بابا ... میتونم بگم که اگر اون بچه ای که میگی از شرش خلاص بشم نبود یک روز نمیموندم تو این شهر و این خونه ...
نمیخوام دیگه صداتون بشنوم ... نمیخوام دیگه ببینمتون من اصلا دیگه شماهارو نمیشناسم
میرفتم یه جایی که یادتون بره دخترنقاشی هم داشتید
تو ذهنم میتونم تک تکتون رو بکشم ... چون حالم از اینی که هستم بهم میخوره و نیاز دارم شماها رو مقصر بدونم ... که بتونم زنده بمونم و ...
آره من قربانی ام و قربانیگری هم میکنم
کاش لال بشم
کاش دیگه فقط توی ذهنم حرف بزنم و دهنم باز نشه به مزخرف گویی
کی میخواد فردای قیامت پاسخگوی تک تک این کلمه ها باشه وقتی از دهنت در میاد و دیگه تو اسیر کلماتت هستی
امروز ...
وای کلاس درس دارم و ... میرم پای نت و کلاسم باز میکنم و ده دقیقه شاید طول میکشه ذهنم جمع کنم که استاد چی میگه ...
بعد نیم ساعت حالم خوبه !
اثری از اشک نیست
هیچ حسی از ناامیدی نیست
کشوهای مغزمو باز میکنم و میبندم
رو آینه ی درونم نوشته خیلی خب همینکه حالت بده یعنی تو هنوز خوبی !
امروز اولین روز از بقیه ی عمرت هست
از اول شروع کن !
نور امید از کجا اومده که من نفهمیدم؟
درس .. کلاس
یادگرفتن
این یه دریچه است که حتی نماز برام باز نکرده !
نماز خوندن وظیفه ی منه در قبال خودم
ظرف شستن
خونه داری کردن
ولی درس خوندن نجات منه .. یادگرفتن مداوم ارزشمندترین توانایی منه
حمله میکنم به کتاب دافعه و جاذبه ی علی و آخرین بخشها در توصیف و تحلیل فتنه ی خوارج رو با ولع میخونم و کیف میکنم و در حالی که علائمش رو در خودم و پدرم و همه مردهایی که شناختم تا الان میبینم دلم خنک میشه و حال بد ازم دور میشه
شهید مطهری درمانی ، تراپی جدید منه
این زندگی منه
این مسیرمنه
من باید همیشه و همیشه این درو برای خودم باز نگه دارم
کنکور ارشد شرکت نمیکنی دختر ؟